از صحن خانه تا به لب بام از آن من
از بام خانه تا به ثريا از آن تو
عجب دنیای کوچکی است . کوه به کوه می رسد آدم به آدم نمی رسد . بیخود نیست آقای مک لوهان رگ دهاتی گری اش گل کرده و اسم آن را گذاشته دهکده جهانی ... دهکده که خوب است باید گفت ده کوره جهانی ...... در عرصه ادبیات دزدان حرفه ای سخن کلاهی بافته اند براي سر سرقت های ادبی خود به نام توارد !! مثلا کسی در قرن ۲۱ حرف و یا شعری از نویسنده و شاعری متعلق به قرن چهارم و پنجم را بر می دارد و به اسم خودش مطرح می کند ... تا کسی نفهمیده اتفاقی نمی افتد .. اما به محض این که گند کار در آمد آقا براق می شود و رگ گردنش بیرون می زند و می گوید توارد است جانم !! یعنی به طور اتفاقی همان شعری که شاعری قرن ها فبل سروده است بدون این که من از آن خبر داشته و یا جایی خوانده باشم بر زبانم جاری شده است ... اگر حال و حوصله داشته باشید و بساط تحقیق و تفحص جانانه ای - نه مثل بعضی از این تحقیق و تفحص ها - را بگسترانید آن وقت متوجه می شوید چند کرور توارد از در و دیوار دهکده جهانی می بارد .
می گویی : مرد حسابی این شعر که به نام خودت جا زده ای مال فلان شاعر معروف دوره سلجوقی است .. مگر قبول دار می شود .. تازه وقتی دستش را می گیری و یک راست می بری سر کتاب و همه چیز را بی کم و کاست و مستند به او نشان می دهی با کمال پر رویی می گوید : توارد است جانم !! اتفاقي اين دو تا عيم هم از آب در آمده است .
یارو .. همین خاویر سولانا را می گویم از ینگه دنیا راه افتاده آمده آن هم با هزار جار و جنجال و بوق و کرنا که می خواهد برای ایرانی ها کادو بیاورد و هشت تا را هیچ تا کند و پوز هر چه غنی و غنی سازی است را بزند .. در کنارش هزار تا عشوه و غمزه هم آمده که بسته کادو پیچ من فلان است و بهمان است . آن را نباید فوری باز کنید و نهایتا که باز کردید نباید این راز مگو را به کسی بگویید .. نباید این بسته سرشار از سخاوت رنگ آفتاب و مهتاب ببیند و چشم حسود بر آن بیفتد ..... آن قدر باید صبر کنید تا ملت خوب تشنه شود و دلش هزار راه برود که آیا وای خدا در این بقچه دیپلماتیک چیست که بعد از بقچه هاي قبلي دوباره به دل اروپایی ها افتاده تا دم ما را ببینند و دم به دم پپسی و شکلات به خیکمان ببندند ..
خدا نصیب گرگ بیابان نکند .. وقتی بسته را باز می کنی و می بینی مثل گور کافر که ظاهری پر حلل دارد باطنش پر از آتش است که اگر آدم حواسش سر جايش نباشد فی الفور همانجا دار و ندارش را به باد مي دهد ... تکرار مکررات ... مشتی ... حرف های کهنه که بوی نا می دهد و آن قدر نخ نما شده که صد رحمت به جگر زلیخا ... از فرسودگی چنان زهوارش در رفته که کفش های عمو نوروز پیش آن کلارک انگلستان است ... مثل آدامسی که جویده باشند و بخواهند در بازار دوباره آب کنند و به ناف یک مشتری پپه و مشنگ ببندند .. در غلطان و شكلات كه يادتان هست انشاءا... آن وقت جالب است اروپايي ها توقع هم دارند همه به آن ها به به و برآوو و صد آفرین هم بگویند ..
خدا پدر مادر وحشی بافقی خودمان را بیامرزد ... لا اقل هیچ چیز که نداشت یک لحن گرم که داشت ... قصه بنده خدایی را شرح می دهد که مرده است و بچه ها هنوز کفن بابا خشک نشده دارند پر می کنند بسمل در خون تپیده را ... پدری مرده و چند قلم ارثیه از خود باقی گذاشته و حالا سیبیل در سیبیل و گوش تا گوش اناث و ذکور نشسته تا ماترک را تقسیم کنند .. هر چه رنج بوده دیگری برده و حالا هر چه گنج به جا مانده را يك نفر می خواهند ببرد و به آن مهر تملک به نام خود بزند ..
تصورش را بکنید ... اخوی بزرگتر بالا بالای مجلس تکیه داده و پشت چشم نازک می کند و مثل کسی که دارد صدقه سری می دهد لب به سخن می گشاید و رو به بقيه وراث که به اندازه او سهم باید ببرد افاضه می فرماید :
زيباتر آنچه مانده ز بابا از آن تو
بد اي برادر از من و اعلا از آن تو
اين تاس خالي از من و آن کوزهاي که بود
پارينه پر ز شهد مصفا از آن تو
يابوي ريسمان گسل ميخ کن ز من
مهميز کله تيز مطلا از آن تو
آن ديگ لب شکستهي صابون پزي ز من
آن چمچهي هريسه و حلوا از آن تو
اين غوچ شاخ کج که زند شاخ، از آن من
غوغاي جنگ غوچ و تماشا از آن تو
اين استر چموش لگد زن ازآن من
آن گربهي مصاحب بابا از آن تو
از صحن خانه تا به لب بام از آن من
از بام خانه تا به ثريا از آن تو
بسته آقای سولانا حکایت از آن من ، از آن تو جناب وحشی است که قرن ها پیش از این قصه اش را سروده و صورت مجدد و مشابه آن امروز در دهکده جهانی ظاهرا به آقاي سولانا و مابقي قضايا رسیده است .تا در بازار مکاره سیاست آخر زمان سانتریفوژ غنی سازی ما را همچون دیگ لب شکسته صابون پزی با چمچه هریسه و حلوا عوض كنند ... این هم لابد توارد است !!











