دل ها در سينه مي تپيد. اندوهي نا معلوم در نگاه غمگين آل محمد موج مي زد . شبي بيقرار كوفه را در خود مي فشرد . كوفه كه علي (ع) را به خود خوانده اما در سخت ترين لحظات تنهايش گذاشته بود تحمل اين همه شرم را نداشت گويي عهد و پيمان هايي كه به پاي پلشت دنيا بيشرمانه شكسته بود را تاب نمي آورد . شهري كه از تو در توهاي جهالت آن جماعت زبان نفهم مارقين سر بر آورده و برقاطر چموش و سركش حماقت تا بدانجا تاخته كه حكم بر كفر ولي اعظم خدا داده بود، شهري كه در زواياي پيدا و پنهان آن عفريت نفاق پروار شده و بر چهره نوراني حقيقت چنگ مي زد . شهري كه در آن دنباله هاي ابوجهل خانه كرده تا بر زخم هاي مانده از بدر و احد مرهم گذارد بيش از اين نمي توانست ميزبان مردي باشد كه راههاي آسمان را بهتر از زمين مي شناخت . كوفه اولين و شايد آخرين مغبون بر گرده خاك بود . شهري با كارنامه اي سياه و تاريك..شهري كه در شبي از شب هاي قدر سال 40 هجري آبستن حادثه اي بزرگ بود . حادثه اي كه آن را از زبان علي بايد شنيد آن گونه كه قبل از واقعه براي اهل بيت خود تعريف كرد :
" همان گونه كه نشسته بودم خواب چشمانم را ربود . رسول خدا (ص) را ديدم . گفتم يا رسول ا... از امت تو چه تلخي ها ديدم و از لجبازي و دشمني آن ها چه ها كه كشيدم . پيامبر فرمود : نفرينشان كن علي جان ! گفتم : خدا بهتر از آنان به من بدهد و بدتر از من بر آن ها مسلط گرداند "
راستي چه شده بود كه علي اين گونه مي ناليد ؟! مگر چقدر از بعثت پيامبر مي گذشت كه امتش را اين گونه غفلت و فراموشي در چنگال خود مثل موم بازيچه ساخته بود ؟ مگر از رحلت رسول خدا (ص)چند سال گذشته بود كه علي اين گونه در روياي ديدار محمد شقشقيه اي ديگر مي خواند .
البته اين همه براي مردي با آن همه حادثه تازگي نداشت . براي مردي كه جمل را پشت سر مي گذاشت . جمل با آن همه نا مردي و نا مردمي هايش . جايي كه جماعتي از خدا بريده و دل به زر و سيم دنيا سپرده همسر رسول خدا را دست آويز خود ساخته و شتري را جايگزين هبل عهد جهالت خود كرده بودند . جماعتي كه چشم در چشم علي بيعت شكستند تا در چكاوك خونين شمشيرها صداي عدالت اورا خاموش كنند تا بركراسي ستم تكيه زنند و مستانه شكم هاي گنده و جيب هاي گشاد خويش را از مال و منال دنيا مالامال نمايند . علي اين همه را در جمل ديده و خون گريسته بود . طلحه را كه روزي لقب طلحه الخير از پيامبر گرفته بود و زبير را كه سيف اسلام بود در جمل ديده بود كه چگونه بازيچه دست توله هاي بني اميه شده و در مقابلش جولان مي دادند . در آن جا علي قوم جاهلي را ديده بود كه از ديدن خورشيد تابان عاجز بودند اما به كور سويي اين گونه دست مي افشاندند و پاي مي كوبيدند . ديده بود پيكرامتي كه خاتم رسولان خدا 23 سال آزگار به پاي آن خون دل ها خورد را چگونه گروهي شقه شقه كرده و هر تكه آن را بر سر بازار مكاره دنيا به حراج گذاشته و مي فروختند تا خرج هوس هاي خود كنند. آيا ديده ايد سرداري بر پيروزي خود اين گونه زار بگريد كه علي بر كشتگان جمل مي گريست ..
در ميدان جمل سال 36 هجري وقتي امام برجنازه طلحه مي رسد چنين مي گويد : ابومحمد ( طلحه ) در اين مكان غريب مانده است ! به خدا سوگند دوست نداشتم قريش را زير تابش ستارگان كشته و افتاده ببينم !... آن ها براي كاري كه در شان آن ها نبود سر بر افراشتند و پيش از آن كه به آن برسند سركوب شدند ..." خطبه 219
علي صفين را هم ديده بود . معاويه را ، عمرو عاص را و فرزندان نابغه هاي عرب را ..جرثومه هايي كه دراندروني كاخ سبز فرزند ابوسفيان زاد و ولد مي كردند و در سرسراهاي خانه ستم تكثير مي شدند تا شريعت محمد را تحريف نمايند .تا بر در و ديوار كعبه اين بار بت هايي نا مرئي بياويزند.تا حقيقت را سر ببرند و عدالت را در شب روزگاري كه درست كرده اندبه خاك بسپارند .
و خوارج را .. علي ديده بود . مارقين روز گار خود كه اگر دير مي جنبيد طومار ديانت را به شبهه چنان مي آلودند كه سره از ناسره كسي باز نشناسد. بي جهت نبود وقتي علي در نهروان اين سياه كاران كور دل را به خاك و خون كشيد فرمود تنها علي مي توانست چشم فتنه را كور كند . و راستي جز علي چه كسي را ياراي اين بود كه در شب تاريك بر سنگ سياه و صيقل خورده شرك ، راستي را از كژي باز شناسد . كژي هايي كه زير خروار خروار ريش و پشم تظاهرخود را پنهان ساخته و درهياهوي قيل و قال هايي زهر آگين اداي ديانت در مي آورد را چه كسي جز علي مي توانست از صفحه نهروان پاك سازد ؟!
علي در روزگار خود و پس از رحلت پيامبر اين ها را ديده بود .با تمام آن ها در افتاده و در مقابله با آن ها از اندوه تفرقه اي كه به جان امت افتاده گريسته بود . درد علي اين بود كه چرا ذوالفقار او كه در مقابله با كفر سر از پا نمي شناخت امروز بايد بين پيروان شريعت واحد بالا رود . علي دست هاي پنهان و ناپاك را مي ديد كه چگونه ساده لوحان را مي فريبند . اين همه را فرياد مي زد اما به گوش كسي نمي رفت .
"اى اهل بصره شماسپاه يك زن (عايشه) و پيروان حيوان ( شتر) بوديد . تا شتر صدا مي كرد مي جنگيديد و تا دست و پاي آن قطع گرديد فرار كرديد ..اخلاق شما پست و پيمان شما از هم گسسته ،دين شما دو رويي ، و آب آشاميدني شما شور و نا گوار است . كسي كه ميان شما زندگي كند به كيفر گناهش گرفتار مي شود..."خطبه 13
درد علي كج بيني دوستان بود نه دشمني دشمنان . چنين است كه وقتي در شب نوزدهم در روياي خود رسول خدا را ملاقات مي كند از "اود" و "لدد" امت مي نالد .
يا رسول ا.. ماذا لقيت من امتك من الاود واللدد ؟
يا رسول ا.. از امت تو چه كج فهمي ها ديدم و چه خصومت ها كشيدم .
هم او كه پيش از اين نيز بارها گفته بود :
بخدا سوگند كه من بعد از وفات رسولخدا همواره از حقّ خويش محروم و ممنوع و در كار خود يكّه و تنها ايستاده بودم .











